غزل-روز 

خانه
آرشيو

پست الكترونيك


مهدي خطيری


نویسندگان
مهدي خطيری
 

آرشیو من
اردیبهشت ۸٩
آذر ۸۸
خرداد ۸٧
آذر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اسفند ۸٥
دی ۸٥
فروردین ۸٥
آذر ۸٤
مهر ۸٤
امرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
بهمن ۸۳
آذر ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
 

لینک دوستان
سيد مهدی موسوی
احسان مهديان
هارون راعون
بهرام کمالی
علیرضا قزوه
قاسم شیری
هشتمین زنده بگور
علیرضا بدیع
اسماعيل قنواتی
سحوری
عليرضا آبروشن
مونا زنده دل
سعيد پويال
تازه های ادبی
حسين ديلم کتولی
مريم حقيقت
مختار رنجيده
امير اکبرزاده
ابراهيم قبله آرباطان
حميد عرب عامری
رضا قنبری
محسن حيدريان فر
مهدی مزارعی
فرشيد جوانبخش
سيد محمد علوی راد
فريده دهداران
انجمن مجازی
هورتاش یوتاپ
شبنمکده
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
دوست یابی


آمار وبلاگ :

  RSS 2.0  

temp-designer

 

 

جمعه ۱٠ آبان ،۱۳٩٢

 

 

مشق
اول /پارت 1 /

اما قسم که می خوردم چشم های تو

باید پیاده برگردم

در ادامه مسیر

آغاز تو از این شبانه دیرتر بود

از امتداد من

از کوچه ای که با  تو به بن بست نمی رسید

حتی وقتی نبودی

بودی و نبودی

 از کودکی

که شکل رفتنت با من فرق می کرد

با چشم هایی که منتظر نبود

{ چشم های من }

کودکی که رفت تا ته خیابان

از درک ترس خورده ماشین ها

تا تو

کودکی که آمد

از من

تا خیابانی که قرار بود یک دعوت
ساده باشد

/ اما تو بودی

یک تصادف ساده 

رفتنی که از آغاز رفتی

و شعری که از رفتن آمد

پای جزوه های دانشگاه

اصلن از کلاس شروع شد

لالایی لای دستانم

از آن سوی خیابان

تا سوی تو

که خوابم برد

لای سطر پنجم چاقویی زنگ زده و

قاط زدن آخر

به شهود ندیدن

به شهوت در گذر

که خون بشویدش از کنارت و

تطهیر گفتن شوی از رفتنی

کودکی بیاورد

کودک دیگر را

به زنگ چاقوی در گذر

/ تیغه راه عصب را می شناخت

راه
آبی عصبی لرزان     

 عمود از افق

تیغه دست را که می نواخت

خون می رویید

به باور درماندن

از کلمه اول

دست زنگ می خورد که تا نخورد

به سکوت اول شب  

تا سید شروع شد

به چله ی لالایی

به تسبیح و شراب

به هو هو

که کو کو ؟

که چله تو را بیاورد با خود

گوشی برای شنیدن

چشمی اما ...

تا ساده تر شوم

مثل چشمان بی تکلف تو

ساده  می نویسم که باورت شود

این چشم ها

از نوازش کلمات تو سو می گیرد

مهدي خطيری

پيام هاي ديگران ()




شنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٩

واگویه ها

 

چند کلمه کوتاه

خسته ام و تنها

و دلیل این خستگی را می دانم

فاصله ی نوری از روزهای خوشی که هر شب تا صبح در سیالیت فضای نامتناهی بی جسم ره می سپردم تا کرانه های دور دست

دوباره شروع کرده ام

امیر خوب می داند چه چیز را می گویم

فقط همین

تازه دارم متولد می شود

بعد تز پنج سال درون پیله بودن

دوباره دارم پروانه می شوم

منتظر به تماشا نشستن پروانگی ام باشید

بزودی پرواز - پر    باز خواهم کرد

یا علی

مهدي خطيری

پيام هاي ديگران ()




دوشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۸

 

 

پس از روزها مشغله و بعد از مدت ها به روز می شوم :

 

به نام تو

به کام خودشان

برای تو

    تویی که منی

ومن     که تو می شوم

به قامت این ما

که تو هم هستی

باشال قرمزت

فهمیدن انگار

   کار  ندارد

              اما

همه با فهم من

   من ِ ما شده

به رنگ چشمهایم  مشکل ندارند

این «همه» که ماشده ایم

مایی که «همه » هستیم

حتی آن شال قرمز

با چکش 

           چکش یعنی عدالت

یعنی تو نمی فهمی 

      ما می فهمیم

کدام ما آقا ؟ !

شما که مایی ندارید ؟!

گفتم که 

خوابیدن و بیداری 

شکم به زیر شکم

و رنگ چشم های من 

به هم نمی آیند

تو هم بیا اینجا 

قشنگ تر می شوی آقا ؟!

ما

     شما

          من

              او

                 ندارد

هم ماییم

            و یک نه «ما»

یک  من ِ من

بیچاره تنها

بیچاره سر گردان

معلم تاریخ می گفت :

«پدرم مادرشان را آورد

تا ساز بزنند موقع شام و نهارمان»

پدرم :

تاریخ و جغرافیا

جغرافیای تاریخ بود

                        پدرم

پدرم را آب بردند

                بی ناموس ها

قبر پدرم ،

               قرق توسعه شد

قبر پدرم:   

            «مرگ بر دیکتاتور»

قبر پدرم:

          «سنگال»

قبر پدرم :

           «بنگلادش»

قبر پدرم:

             «جغرافیای بدون نقشه نیست»

قبر پدرم است دیگر

شال قرمز ندارد

ایمانش

         چشم های من

         چشم های ما

آینه ی درختان البرز

پدرم را در آوردید

     اما نه اعتراف ، نه خواهش

     این بزرگراه

به پاهای شما ختم نمی شود هرگز

به زیر شکم هایتان

حالا نمی خواهم اعتراف را

نه اعتراف را

نه این همه لاف

گزافه می گویی

  شال قرمز

چکش نزن به روی سرم

این سر

          صد بار استفراغ می کند از تو

قی می شوی توی استکان خودت

این سر

         ته اش را به باد داده

        باد خانه ات را

        ویرانه ای

       باد می دهی ؟ !

خجالت نکش

  این باد معده است

سازت را بزن

می خواهم لبی به خمره برقصانم...

 

مهدي خطيری

پيام هاي ديگران ()




جمعه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٧

ترکمن

 

سلام بعد از ۵ ماه دوری سلامی دوباره

راستش خدمت سربازی بودم دور از گرگان - مرزن آباد چالوس - آموزشی و بعدش راهنمایی و رانندگی گرگان و روزی ١٢ ساعت سرپا ایستادن و پست دادن امروز که جمعه بود هم تا ساعت ٣ سر پست بودم و تا یه فرصت پیدا کردم اومدم کافی نت

البته حرف زیاده که در اولین فرصت همشو می نویسم

فعلا این غزل رو بخونید

 

تو ذات تاب تن دختران ترکمنی

شعور بالغ مستی درون پیرهنی

به شهوتی که گره زد تو را به دستانم

قسم که نافه ی لبریز آهوی ختنی

هر آنچه خط معلی است در تنت جاریست

که پایگاه غرائز به کوچه باغ تنی

نمک به زخم تنم میزنی و می رقصی

ولی شبی به لبم از لبت نمک نزنی

شعاع شعله ور شعر و شور انگوری

و حد میزدگی در شب شراب منی

چرا ، چگونه نگاه از تن تو بردارم

کجا دوباره ببینم چنین تن و بدنی

خدا کشیده تو را با تمام اعجازش

که حظ آینه ها در بلوغ نسترنی

اگرچه پیرهنت باغ لاله و یاس است

خدا کند که برقصی و پیرهن بکنی

 

یا علی

مهدي خطيری

پيام هاي ديگران ()




جمعه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٧

ترکمن




جمعه ٢ آذر ،۱۳۸٦

 

 

سلام خدمت همه ی عزیزان که همواره همراه ما بوده اند راستش کلی حرف دارم واسه گفتن و کلی شعر برا نوشتن اما میذارم برا یه وقت مناسب همینو بگم که کرمان بودم جشنواره شعر رضوی البته اونایی که منو میشناسن می دونن که دو سالی هست که تو هیچ جشنواره ای شرکت نمی کنم اینجام خانمم شرکت کرده بود با شعری که تو پست قبلی گذاشتم و در عین ناباوری مقام نیاورد و تنها جزو برگزیده ها بود البته دیدن خیلی از دوستای قدیمی ارششو داشت که این همه راهو رفتیم و برگشتیم به امید خدا پست بعدی چند تا شعر جدید از خودم میزنم فقط نظرتونو از این ترانه همسرم (( مریم محمدیان )) دریغ نکنید

یا علی

 

تب باغچمون زیاده که گلاش جون  ندارن     

 

   بذا پاشورش کنم شاید بازم گل بیارن

 

وقت کوچ،خیلی سرده،باز هوا گرگ ومیشه  

 

 فصل این چشمای بارون زده کی تموم میشه؟

 

قفسا رو وا  کنین کفترا طاقت ندارن              

 

          به تماشای بریدن سر عادت ندارن

 

هر شب از هق هق این پنجره ها گر می گیرم    

 

        تو قمار شیشه ها غیرت آجر می گیرم

 

توی این کوچه کسی رو بوم شب پرسه زد ه      

 

        گل گندم پاشیده ، تموم شب پرسه زده

 

چشا روی جاده ریخته ،یه نفر دلواپسه              

 

        به دلش افتاده امشب یکی از را  می رسه

 

می رسه، گله آهو دوباره زنده میشه                    

 

    می رسه، انگاری ناله های باغچه حالیشه

 

ته جاده هلهله اس، دارن هیاهو میکنن            

 

        همه ی دنیا دارن یکدفه یاهو میکنن

 

تب باغچه کم شده ،انگاری بارونی شده           

 

          داره از را می رسه، جاده چراغونی شده

 

گل مریم بپاشم رو فرش قرمز چشام ؟                 

 

    میشه پاتو بذاری، میشه یه بار بگی میام؟

 

نفس جاده گرفته داره هق هق می زنه               

 

      رو تنش جا ردپات داغ شقایق می زنه

 

کفترا طبق طبق گلاب و شبنم میارن                

 

     همه ی دنیا دارن پیش چشات کم میارن

 

تو قفس زمزمه ی پرنده ها پر زدنه              

 

             دل به آسمون زدن به سیم آخر زدنه

 

دل آینه ها پر از پچ پچ دیدنش شده               

 

      می رسه، جاده نمک گیر رسیدنش شده

 

 

مهدي خطيری

پيام هاي ديگران ()




شنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٦

 

 

سلام دوستان گرامی پس از مدتها تاخير بالاخره بروز شدم شرمنده همه نگاه هايی که هر بار مرا بادقت وواکاوی می کنند اما اينبار می خواهم با دو شعر از همسرم خانم ( مريم محمديان ) اين وبلاگ را بروز کنم اميدوارم که از نقدش پرهيز نکنيد

 

درچشم هایت شمس باتنبورمی رقصد

 

دف می زنی انگارنیشابورمی رقصد

 

می رقصد و می رقصد و می رقصد این آهو

 

می چرخد و می چر خد و می چرخد و یا هو...

 

دارم طوافت می کنم این هشتمین دور است

 

داری نگاهم می کنی می نو شمت سرمست

 

هفتاد صف آواره بوی تنت بودند

 

هفتاد دف دنباله پیراهنت بودند

 

خورشید از سمت خراسان تو می آید

 

از لحظه بیضاء دستان تو می آید

 

فریاد کن تا بایزید از خواب برخیزد

 

با نعره «هل من مزید» از خواب برخیزد

 

از جذبه این دارها منصور می ریزد

 

انگار تا انگور باشد نور می ریزد

 

گفتند اینجا فصل آرام کبوتر هاست

 

فولادی این پنجره دام کبوتر هاست

 

تادست افشاند به همراه کبوترها

 

از بلخ تا مشهد غزل پاشید مولانا

 

من آرزوی سهم امنی از حرم دارم

 

دریایی از آتشفشان دور و برم دارم

 

این صحن انگار آبروی دیگری دارد

 

من را نسوزان عشق روی دیگری دارد

 

آیینه در آیینه می رقصانیم ای مرد!

 

بگذار تا این سفره رنگین تر شود بادرد

 

تا نامتان از التهاب و درد می کاهد

 

آهو میان هر دعا صیاد می خواهد

 

 

 

مهدي خطيری

پيام هاي ديگران ()




چهارشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٦

غزل سوگواره ی من

 

نگاه خسته ی شهرم که با من آفتابی نيست

 

برای پلک های بسته ام افسون خوابی نيست


تلنگر خورده ی انگشت نازای بهارانم


که ديگر در سرم اميد بزم بی نقابی نيست


به هر سو می دوانم سر به اميد نگاه او


چه اميد تباهی چشم ها را هم جوابی نيست


ميان کوچه ها گم می شوم دنبال چشمانش


پناهی تا بجويم در کنارش گرچه تابی نيست

 

به هر سو می روم افتان و خيزان در به در در شهر

 

اگرچه مصلحت اين نيست کار ناصوابی نيست


غريبی خسته تیپا خورده مفلوک و گرفتارم


که ديگر در سرم اميد بزم بی نقابی نيست


رفيقان دشمنان جانی ام گشتند و خونم را


رفاقت ها برايم جز کويری يا سرابی نيست


خيال کوچه باغ کودکی در خاطرم آويخت


و اين سودای خامم را بنايی جز خرلبی نيست


اسير دست تقديری مه آلودست دستانم


من آن کوه عزادارم که بر بامم عقابی نيست

 


يا علی

مهدي خطيری

پيام هاي ديگران ()




سه‌شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٥

 

 

با سلام خدمت همه ی عزیزان و تبریک فرارسیدن سال نو باستانی

و امید اینکه این سال  سالی باشد بدور از همه ی دلواپسی ها

آفرينش

 

تقسيم مي شوم

بين دو هاله نامعلوم

دو قوس نامتجانس

در اطرافم

كه نه از اينم و

نه از آن

چيزي بيشتر مي دانم

 # # #

باقي مانده ام را مي بخشم

به تو

ساده ترين تعبير آب

گلم مي كند

در فرودي نامبارك

مبارك ترين لحظه ام را

به تو بخشيدم

كه اين دايره به پايان نمي رسد

در انتهايم

در انتهاي راه

فقط نصف راه با من است

راه آه

خاك را خوب مي شناسد

دستهايي كه مرا برداشت

دست هايي كه هزار فحش آب نكشيده نثارم كرد ه بود

 

« يسفك الدماء »

 

ناكرده گناه فحش مي خوردم

 

« ظلوما جهولا »

 

من نبودن را بيشتر دوست داشتم

حتي ونك را نخواستم

پارك ملت هم مال شما

حتي زواياي خانقاه ابايزيد

مي خواستم فقط من نباشم

نبودن بزم آشكاري بود

بين تو     و تو        و تو

بودي و ديدي

گفتگو آئين درويشي نبود

به من چه كه تنهايي

من جور تنهايي تو را بكشم

چه كسي ...

 

تو چك هاي مرا پاس مي كني ؟

برگه جريمه ام را تو پرداخت مي كني ؟

كجاي اين بازي مرا بازي دادي ؟

فصل اول قوس اول را مي دانم

آفتاب شراب

تاب آب

باك خاك

هرم نفس هاي هو

آبرو

من آبروي تو را هم

با دسته گلي به آب دادم

فصل دوم قوس اول

پشت درخت بي ريشه

ريشه مي دواندي ام

لبهاي ترك خورده را

نمي بوسيدي به كجاي تو بر مي خورد

« صلصال كالفخار »

كه اين همه دعوا ندارد 

 

باشد

هرجا بگويي مي رويم

ور مي آيم

كوره نمي خواهد

زير همين آفتاب هم مي پزد

تني كه امن ترين خواهشش نبودن بود

اين برگ را هم تحفه ات مي كند

آس دل

مي تواني با ژوكرهايت هم بازي كني

و اين آب بسته را

بيشتر بچرخاني

اما يادت نرود

خودت خواستي

قوس دوم

تمامش با من است .

 

یا علی

مهدي خطيری

پيام هاي ديگران ()




یکشنبه ۳ دی ،۱۳۸٥

 

 

سلام دوستان پس از مدت ها غبیت بالاخره برگشتم ببخشید و بشنوید ...

در ضمن اولین کنگره منطقه ای شعر ولائی ( استا نهای گیلان -

 

مازندران - گلستان - سمنان و خراسان شمالی ) در تاریخ۱۸ دیماه

در گرگان برگزار می شود لذا از کلیه شاعران ولایی استان های

 فوق دعوت می شود جهت حضور در این جشنواره آثارشان

 را حداکثر تا تاریخ ۱۰ اذرماه به آدرس گرگان - فلکه تالار فخرالدین

اسعد گرگانی - تالار فخرالدین اسعد گرگانی دبیرخانه جشنواره

شعر ولایی ارسال فرمایند . قالب آزاد - تعدا حداکثر ۵ شعر 

یا علی منتظریم  

شطح

 

پشت اين كوچه هاي خواب آلود

آمده بودي ميان اوهامم

بدزدي ام

از خود رفته بودم كه پيدايت شد

اصلا گم شده بودم

پشت همين باجه

كوچه دوم

درب نمي دانم چندم بود

كه پستچي حراج كرد

 

بسته چشمانم را

كه فرستادم

بي تو

با تو بودن را

آواره مي شدم

پشت حسابهاي بانكي

نترس

ترسيدم

ن

تر

سي

چهل

پنحاه

صدبار نخوانده اي كه مگر خوانده ام تو را

منم كه خون سپيدار در تنم جاريست

 چقدر فاصله تا من

چقدر

بي كفني

زندگي هم

مردگي را مي ماند

ميان ابروهاي نگرفته

چپ مي كند

همكلاي كه گفته بودمش

به بادها بگويد

جنازه را به گرگان بياورند

قبل ورشكستگي

توي همين حسابها گمت كردم

ليلا

ليلا

ليلاي در حوالي چشمم

اين شب ها

بعد قصه هم

خوابم نمي برد

یا علی

مهدي خطيری

پيام هاي ديگران ()




 

 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]