غزل-روز 

خانه
آرشيو

پست الكترونيك


مهدي خطيری


نویسندگان
مهدي خطيری
 

آرشیو من
اردیبهشت ۸٩
آذر ۸۸
خرداد ۸٧
آذر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اسفند ۸٥
دی ۸٥
فروردین ۸٥
آذر ۸٤
مهر ۸٤
امرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
بهمن ۸۳
آذر ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
 

لینک دوستان
سيد مهدی موسوی
احسان مهديان
هارون راعون
بهرام کمالی
علیرضا قزوه
قاسم شیری
هشتمین زنده بگور
علیرضا بدیع
اسماعيل قنواتی
سحوری
عليرضا آبروشن
مونا زنده دل
سعيد پويال
تازه های ادبی
حسين ديلم کتولی
مريم حقيقت
مختار رنجيده
امير اکبرزاده
ابراهيم قبله آرباطان
حميد عرب عامری
رضا قنبری
محسن حيدريان فر
مهدی مزارعی
فرشيد جوانبخش
سيد محمد علوی راد
فريده دهداران
انجمن مجازی
هورتاش یوتاپ
شبنمکده
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
دوست یابی


آمار وبلاگ :

  RSS 2.0  

temp-designer

 

 

دوشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸۳

 

 

يا هو

غزلهائي كه در زير تقديم ميگردد سروده هايست از دوست عزيز گرگاني ام آقاي حسين عبدي كه  درسالهاي نه چندان دور يكي از چهره هاي برجسته ي غزل جوان ايران بود ولي مدتي است كه ديگر شعر نمي سرايد از آنجا كه غزلهاي او همواره تازه و زيباست اين كارها را براي وبلاگ انتخاب كردم...

 

 تقديم به ساحت آقا امام زمان ( عج ) :            " سايه ي گمان "

بي ستاره ام امشب ، مثل آسمان در مه

گم شده زمين در ابر، گم شده زمان در مه

يخ زده گلوي من ،آتشي بنوشانم

يخ زده است گوش من ، شعله اي بخوان در مه

گم شده نگاه من ، چون ستارگان در ابر

گم شده است راه من ، چون پرندگان در مه

شوق آسمانم بود ، نارفيقها گفتند :

آسمان خطرناك است ، پيش ما بمان در مه

آن يقين نوراني ، در شب كدر گم شد

پرسه مي زند اينك ، سايه ي گمان در مه

در سياهي و سرما ، سايه وار مي پوسيم

كور مي شود آخر ، چشمهايمان در مه

اي طلوع بي مغرب ، سر بر آور از مشرق

 پيش از آنكه در اين شب ، گم شود جهان در مه

*********                                ***************                         جنگل پر از غريبه ، فقط آشنا تفنگ

شب بود و وقت درد دل مرد با تفنگ

در آن مسير طي شده با رخش آذرخش

بر شانه بود جنگلي ِ خسته را تفنگ

راهي به سرخناكي راه حماسه است

از خشم زخم خورده ي يك مرد تا تفنگ

آن نعره اي كه در دل شب ، بذر ِ بُهت كاشت

از ناي خون گرفته ي او خاست يا تفنگ ؟

((( با خون مرد ، در دل تاريخ نقش بست

     جنگل ، گراز ، حادثه ، خون ، ميرزا ، تفنگ ...

                                                                حسين عبدي 1373

************************************

  اين غزل هميشه يادآور جنون آميز ترين لحظه ي تمام عمرم مي باشد و...                         

 ****

 غزل

سه شنبه  هفدهم مهر سال هشتاد است

دوباره ضامن  چا قو به لرزه افتادست

دوباره در اتوبوسم ، شبيه مسخره ها

صداي شوفر و يا ،.. انتهاي آن جاده است

عبور در به در شهر سمت دانشگاه      

و منتظر كه بيايد كسي كه آماده است

# # #

دو ساعت و دو سه سيگار و دفتر بي شعر

شبيه قل قل قليان هميشه بيهوده است

صداي ممتد زنگ و كلا سها خالي

هنوز اول قصه است و مرد آسوده است

نگاه خالي ليوان به دست قاتل خويش

و - پشت عينك دودي – مگر جز از بوده است

و بو ق لحظه ي رفتن ،.. صداي راننده

- نگفته بود به آنها " كه شهر آلوده است -

# # #

پياده شد و پياده،   شديم سر گردان

كسي كه منتظرش بود و دل به او داد ه ست

سلام كرد و سوارش و خنده اي مضحك

و گفت  : صاحبچاقو نلرز ... بيهوده است

و رفت سمت جدائي  ، نه سمت نامردي

سه شنبه  :  ساعت بحران ،كه شعر     واداده است

1\11\1382       مهدي خطيري گرگان

******************

و اين هم يك دوبيتي ( ترانه ) به گويش طبري ( مازندراني )

 

وَ چِه جان شاعِري كه كار نَوونه        

 

خاله ،عمه ، عامي زِن مار نوونه

 

بَدي كاندي خوبي  هِچْكِسْ جِه نِخا

 

   پَيْلِمْ دار ِ  ر ِخِه  جُزْ دارْ  نَوونِه

 

و اما معني اين دو بيتي ...

 بچه جان ، شاعري كه كار نمي شود

خاله ،عمه ،و زن عمو مادر نمي شوند

وقتي بدي مي كني ، از ديگران توقع خوبي نداشته باش

چون ريشه علف هرز محصول گردو نمي دهد

*********************************************************************

 

از  كو چه ي مقابل   چشمانم ، يك ا ژ دهاي  پير شبي رد شد

خاموش  شد نگاه صبور شعر ، تا فكر جويبار غزل سد شد

آن خوبهاي جاري نامسكون ، آن جلوه هاي جام و شراب و نور

در عشوه هاي آتش اين نامرد ، در ديد گاه آد ميان بد شد

يك اتفاق شكل شكفتن باز ، در ازدحام هول و بلا   گم شد

خورشيد وا ژ ه بر تن شب روئيد ، اما چه سود - آنچه نبايد - شد  

افسوسهاي باكره  پژ مردند ، در  چهره هاي مخملي فردا

لبهاي زرد وا ژه  تكان خوردند ، وقتي يقين ترانه ي - شايد - شد

افتاد يك طرف هوس رفتن ،   گم شد حضور آدم ناممكن

ر گ  زد شب و دوباره شفق باريد ، شلاق روز بر تن ما حد شد

ديوار ها كه نغمه ي رفتن را ، تا انتهاي شعر نياوردند

در زير  پلكهام كسي انگار ، از   گامهاي رفته مردد شد

آ نگاه شعر رفتن و بودن را ، از دستهاي فا جعه باريدم

وقتي كه از مقابل   چشمانم ، آن ا ژ دهاي  پير شبي رد شد

19\12\82

 

مهدي خطيری

پيام هاي ديگران ()




 

 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]