يا علي <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

سلام سلام  سلام بجاي تمام تاخيرم ميگويم سلام...

 

بالاخره امتحانات پايان ترم تموم شد و پس از كلي مكافات

 

موفق شديم كه به عنوان مهمان در كلاس به شهر خودمون

 

 (گرگان ) برگرديم ، همينم غنيمتيه .

 

اماغزل ، بااينكه غزلهاي زيادي از بچه هاي گرگان دستمه

 

 اما ميخوام يه غزل از شهيد راه عشق با ترجمه ي زيباي

 

-بيژن الهي- بزنم اميدوارم كه خوشتون بياد .

 

متن عربي :

 

احرف اربع بها هام قلبي

 

و تلاشت بها همومي و فكري

 

الف تألف الخلائق بالصنع –

 

و لام  علي الملامه تجري

 

ثم لام زياده في المعاني

 

ثم ها ء اهيم بها تدري .

 

ترجمه :

 

معما : الله

 

دلم مشغول حرفي چار

 

تيشه اي بر ريشه ي اندوه و انديشه

 

الف عين تألف خلق را با خلق

 

لامي بر ملامت  گو ملامت بار

 

و لامي ضرب لامي بارشي رگبار

 

وهائي در هلاكم

 

آه  دانستي ؟

                 (((حسين بن منصور حلاج )))

 

/ 11 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عباس محموديان

سلام عزيز. چقدر خوشحال شدم که وبلاگت را ديدم. ما رو که يادت هست؟ نکنه جشنواره که تموم شده ما رو هم فراموش کني.

سمیه

سلام.....خوشحال ميشم در مورد جلساتی که تو حوزه هنری برگزار ميکنيد بيشتر واسم بگی و افرادی که شرکت ميکنن

اميد نقوي

از آشنايی شما خوشحالم. بازم سر می زنم. به روز شدی خبرم کن. من هم با دو غزل منتظر نظرت هستم. يا حسين. بدرود.

محسن حیدریان فرد

سلام برادر. خوبی ؟ باور کن به یادت هستم ولی چه میشود کرد با اینهمه مشکل و گرقتاری . به من هم سری بزن خوشحال میشم. تا بعد...

میثم ریاحی

سلام دوست عزيز... سال نو مبارک...! اميدوارم سالی خوب و سرشار از موفقيت منتظرت باشد... بی وفا حالا ما زنگ ميزنيم تو خبر ما رو هم نمی گيری...البته حرف پشت سر ما زياد است...حالا چرا؟ نمی دانم...!؟ به هر حال موفق باشی دوست عزيز... سر بزن... يا علی مدد...

زندیق ثابق

سلام مهدی جان تبریک میگم که دوباره شروع کردی پاینده باشی

زندیق ثابق

دربازوان بهار احساس من از شاخسار کاجهای آسمان ساگذشت درکنار ساحل چشمانت به گل نشست چکیدم برابِر ابروهایت وباریدم تاسرانجام مژگانت گونه هایت پربارمیشوند آنگاه که آبی میشوی تا ثریا چشم می اندازم وساز رفتن راکوک میکنم مضراب میرقصد وسیمهای رابطه میرقصاند. دختر قاصدک چگونه درباد خاطراتش رابه مستی برآفتاب حک میکند

زندیق ثابق

سکوت از پشت شیشه بخار زنان سرایت میکند وبی کلام تاریکی را درغربت پروانه ها معنا پذیر ... شبی دیگر را آغاز میکنم بی آنکه انگشتهایم بوی تو را احساس کنند و رطوبت غمگنانه ی سرد درد را بی ریا در سلول خاکی خود در آغوش میگیرم وتجربه بی تو بودن را تا انتهای وجودم شرماگین به چله مینشینم بالها یم را میگشایم ، سادگی یک اتفاق رامیبینم و در راس آوارگیم به کمان زهر آلود هرزه نگاهی شیرین میرسم که به آن طعم تلخی به نام عشق میبخشد دریغا که سکوت این هزار لای ارامبخش رسواگر چه ترسیمات خانمانسوزی را برای فرزندان به چهره آراییده تا فردا را بدون خاطره ای خوش به من بیاموزد تنها روزن امید را باید نبایدی در بر ندارد که آن هم دیر یا زود چشم بر هم خواهد نهاد تا هنگامی که چشمهایم گشوده شود تاریخ بی آنکه صبر کند فردا خواهد شد.